html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> شب مرّ گي: پرسه زن

Friday, January 07, 2005

پرسه زن

امروز وقتي در ظهر يك زندگي مرطوب قدم ميزدم، نزديك بيد مجنون، بين چمن هاي سبز و زرد و خاكستري ، وقتي پا هام رو روي برگهايي كه داشتند به قهوه اي زمين تبديل مي شدند‏، مي گذاشتم حس عجيبي بهم دست داد. با اين كه به خوبي ميفهميدم كه اين حس از اون چه فكر كردم و خوندم در مورد زندگي و حيات ومخصوصا علم و احساس نا متناهي از نا متناهي طبيعت در من شكل گرفته و ديگه از اين كه قبلا به اين فكر كرده بودم كه شاعر بودن- منظورم هنر و ادبياته زيستناكي بيشتري داره يا دانشمند بودن؟ - وبر بيشتر حال و شور برده يا

داستا يوسكي ـ

اما يك حس بود و يك ميل قوي كه انديشه ي بيشتري رو هنوز بايد به دنبال خودش مياورد.

ميل قوي براي شاعر بودن و شاعرانه زيستن.

حسي قوي براي نگريستن من به دنيا و دنيا به من از دريچه ي ادبيات. پرسه زني آفريننده ي تخيل در انديشه و احساس انسان ها.