پرسه زن
امروز وقتي در ظهر يك زندگي مرطوب قدم ميزدم، نزديك بيد مجنون، بين چمن هاي سبز و زرد و خاكستري ، وقتي پا هام رو روي برگهايي كه داشتند به قهوه اي زمين تبديل مي شدند، مي گذاشتم حس عجيبي بهم دست داد. با اين كه به خوبي ميفهميدم كه اين حس از اون چه فكر كردم و خوندم در مورد زندگي و حيات ومخصوصا علم و احساس نا متناهي از نا متناهي طبيعت در من شكل گرفته و ديگه از اين كه قبلا به اين فكر كرده بودم كه شاعر بودن- منظورم هنر و ادبياته – زيستناكي بيشتري داره يا دانشمند بودن؟ - وبر بيشتر حال و شور برده يا
داستا يوسكي ـ
اما يك حس بود و يك ميل قوي كه انديشه ي بيشتري رو هنوز بايد به دنبال خودش مياورد.
ميل قوي براي شاعر بودن و شاعرانه زيستن.
حسي قوي براي نگريستن من به دنيا و دنيا به من از دريچه ي ادبيات. پرسه زني آفريننده ي تخيل در انديشه و احساس انسان ها.

<< Home