html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> شب مرّ گي: در ك حس زنده بودن

Tuesday, January 04, 2005

در ك حس زنده بودن



نراق. دانشگاه. كتابخانه‏‏، كلاس هاي خالي. كتاب چيستي علم. منظره ي بيرون، بيدي از بلور، سپيداري از آب ، ديواره هاي كوه. آواز، هو هو هو لا لا . آواز. سيگار. فكر. احساس و راه رفتن ونگاه كردن به منظره ي آسمان آبي كه بستر خود را در ابرها ، در برف ها، دركوه ها، و بعد درخت ها، كتاب هاي درون كيفم، من و پرنده ها يي كه روي زمين دنبال غذا مي گر دند ، ادامه مي دهد. من در اوجم. در نهايتي كه در گام زدن به دست مي آورم. باد مي آيد وكلاغ ها با پيچ و تاب هاي متناهي دراحساس نامتناهي فضاي جاري ، اوج را ، حس زنده بودن را بيشتر تاب مي دهند. ما همه اوج گرفته ايم: آسمان، زمين، كلاغ ها، باد، گنجشك ها، من، كوه و آواز: لا لا يي ها .
من در اوجم با حس ها و مفاهيمي كه از زيستن و احساس آن در ذهنم آغاز شده است. برايم اين طرف و آن طرف زند گي ـ مرگ و تولدـ جز هيچ، چيزي نيست.من رنگ اوج انسان ـ اين دستگاه پويا وميراـ را بر بستر طبيعت جاري كرده ام،جريان داشتن تن ها دريايي ست كه به آن ختم مي شوم.

حرفي به من بزن
آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد
جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد

حرفي به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
شعر پنجره ي فروغ
از افتاب سنگ ، اكتاويو پاز:بيدي از بلور،سپيداري ازآب*