html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> شب مرّ گي: بی قراری

Saturday, December 25, 2004

بی قراری

بی قراری آدم های ساکت
خدا وقتی گل آدم رو توی آفتاب خشک می کرد آدم بی قرار و بی قرارتر می شد.رطو بت طربناک آدم داغ می شد وازش جدا میشد و می رفت تو آسمونا.آب و آفتاب به هم می رسیدن وآدمگِلی به جا میموند.این بود که آدم بی قرار و بی قرارتر می شد.
خدا خواست آدم گلیش چند روزی رو زمین راه بره و قرار بگیره.خواست با رطوبت آرومش کنه.اونوقت بود که یه رطوبت قرمز بهش داد با یه قلب گوشتی که همه جای سفالش رو رطوبت بده.
آدم ها چند روزی روی زمین قرار داشتند و راه می رفتند. حتی با قهقهه رطوبت قرمزشون رو، روی هم می پاشیدند؛اما بعضی از آدم ها که کمی ساکت تر بودند، بی قرار و بی قرار تر می شدند.وقتی همه ی تکه های سفالی شون رو خوب رطوبت قرمز پر کرده بود ، قلب گوشتی صدایی شبیه موج آب می داد.
این بود که بعضی ازآدم ها رو زمین بی قرارو بی قرارتر میشدند، اما نمی دونستند" چرا؟"