جريا نِ هستی ما
به در مانُم نمی کوشی
عزيزُم
لالالالا لالالالا
ديگه با ما نمی گی تو
عزيزُم
سيگاری که روشن ميشود وحرکت ميان راهروها، پر از زندگی، پر از حيات، ورطوبت طربناک که از همان يکی دو قدم اول از مرز راهرو ها عبور کرده و در ميانه ی قلبم قدم ميزند. به پشت بام ساختمان 19 کوی ميرسم.و درخت ها، کاج ها ، و ماه که بالای بالا خيلی دورتر از محوی دوری، ارتفاع گرفته است. نا خود اگاه به ذهن بشری من می آيد:
به درمانُم نمی کوشی عزيزُم ...لالالالا... و با ذهنی در فکر، راحت و تحت تاثير ميل عميق به زندگی کام ديگری از برگ های توتون می گيرم و از خنکای هوايی نيمه شب - و پاسخی هم که ذهن به این آوا می دهد آریست ، راه جويانه ؛ والبته همراه با ترديد ها ی هميشگی پوچ که آن هم به نشاط بدل می شود.-
آری ؛ به وضوح قدم زدن هايم می بينم که اين شعر، که اين درمانگر، که لالايی دهنده خود من وتقاضای احسان برای زيستنِ احسان است که در امتداد مسير تکرار جويانه ی جوانِ شب به سپيده، به ظهر، به غروب نارنجی و نيمه شبی ديگر ، بدل به آواز گری گرمی شده است.
دوباره خيلی آرام از فکر پر مي شوم و از احساس. برای هر دو مجال کافی هست. صحبت از اعتدال نمی کنم که هر لحظه ای انصاف خاص خود را دارد. و اين دمی است که فکر واحساس هر دو به آرامی طعم من را به من می چشانند. فکر، به طبيعت سبز که گوشه گوشه از زمين بوسه می گيرد وبه تاج سوزنی کاج ها می انديشد و احساس، به لذت ترد بودن در جريان تفکر.
آواز می خوانم از باد که خش خشک های درون ما را با قدم های بلند روی برگ ها می تکاند. و سيگار می کشم و قدم هايم را چند بار به گوشه های پشت بام می برم تا چشمانش چمن های آن پايين و تنه های قهوه ای درخت ها را خوب ببيند. و فکر می کنم به اين که هيچ وقت واقعاً نخواهم فهميد که برای چه زنده ام؟ برای چه الآن پر از حس مرطوب زندگی ام؟ و لحظه ای ديگر پر از خشکی نفس گير پوچی ؟ يا زيستن در فضای عدم خواهی؟
نه اين که به آن فکر نکنم . يا نبايدی برای فکر به فکر آورم. نه اين که هيچ چيزدرباره ی آن نمی دانم. نه. که واقعيتی که هست اين است که هستی ما در «جريانِ بودن» است.در جريان فکر، در جريان احساس ، در جريان هنر ، در جريان غرايز، در جريان روز مرّ گی و درکليتی که به جريانِ بودن آوا می يابد. برای بشرحقيقت و رستگاری نه در رسيدن به حقيقت، بلکه در طلبِ « جريان حقیقت » قرار گرفتن است. - که همه ی حقيقتی هم اگر دست يافتنی بود برای انسان های مختلف متفاوت بود(بدون دست ودل بازی در جريان اين معنی) –
فکر به آرامی روی جريان هوا می لغزد وبه اين فکر می کند که در شور ورزی معما گونه ی انسانی است. به اين فکر می کند که بيشتر باید نيچه بخواند و ابر انسان لحظه های ديونيسوسی را بيشتر بيندیشد و حس کند ، هر چند ديونيسوس اصالتش به شور است تا به تفکر- مثل بسياری که تازه از بالای ديوار پوچ به سوی دیگر پايين آمده اند.(تا شايد بعد از آن عده ای اصالت را در «جريان» بيابند با چند اصل مختلف و انتخابِ - که غير جبری نيست- اينکه کدام اصل پای فشاری بيشتری بر بودن کند)
به اين فکر کند که شايد فکر کردن به اينکه تجربه ی ما ارزش تکرار ندارد يا ارزش تکرار ابدی ، الزامی است اما حقيقت واقعی در تجربه ی زيستن است. و باز ذهن امّاهای تغيير بخش خود را از درون به ميان می آورد تا بگويم که بخشی از جريان زيستن تفکر به تجربه ی زيستن است و اين که تفکر، تجربه ی زيستن را به شدت به رنگ خود می سازد. و چه شور ناک که تفکر به تجربه ی زيستنِ من واقعيت زيستن را در« جريانِ زيستن» يافته است.
چهار بار ديگر راهرو ها را برگشتن.اتاق 29. و دوستانِ در يک روز تلاش ، و گپ و گفت های انديشه ناک و شوخی های غريزه ناک، و هر دو شور ناکِ ساعت يازده - دوازده، درون خواب. ميز. حالا پاکت سيگار و يک نخ ديگر. وچهار بار ديگر رفتن به پشت بام نيمه شب و نفس کشيدن.
و باز ذهن در خنکای باد می لغزد و به کلمه های نيمه شب قبل فکر می کند :" زندگی انسانی در تلاش برای زندگی انسانی معنای واقعی خود را پيدا می کند.
به کاج اين نيمه شب گفتم :" من امشب معنا را زيستم." و باز صدايی می آيد،آرام گوش می دهم، با هیجانی عميقتر برای زندگی:
"لالالا لالالا عزيزُم."
دومين نيمه شب زمستان بيست سالگی /1383


