html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> شب مرّ گي

Sunday, May 14, 2006

جريا نِ هستی ما



به در مانُم نمی کوشی
عزيزُم
لالالالا لالالالا
ديگه با ما نمی گی تو
عزيزُم

سيگاری که روشن ميشود وحرکت ميان راهروها، پر از زندگی، پر از حيات، ورطوبت طربناک که از همان يکی دو قدم اول از مرز راهرو ها عبور کرده و در ميانه ی قلبم قدم ميزند. به پشت بام ساختمان 19 کوی ميرسم.و درخت ها، کاج ها ، و ماه که بالای بالا خيلی دورتر از محوی دوری، ارتفاع گرفته است. نا خود اگاه به ذهن بشری من می آيد:
به درمانُم نمی کوشی عزيزُم ...لالالالا... و با ذهنی در فکر، راحت و تحت تاثير ميل عميق به زندگی کام ديگری از برگ های توتون می گيرم و از خنکای هوايی نيمه شب - و پاسخی هم که ذهن به این آوا می دهد آریست ، راه جويانه ؛ والبته همراه با ترديد ها ی هميشگی پوچ که آن هم به نشاط بدل می شود.-
آری ؛ به وضوح قدم زدن هايم می بينم که اين شعر، که اين درمانگر، که لالايی دهنده خود من وتقاضای احسان برای زيستنِ احسان است که در امتداد مسير تکرار جويانه ی جوانِ شب به سپيده، به ظهر، به غروب نارنجی و نيمه شبی ديگر ، بدل به آواز گری گرمی شده است.
دوباره خيلی آرام از فکر پر مي شوم و از احساس. برای هر دو مجال کافی هست. صحبت از اعتدال نمی کنم که هر لحظه ای انصاف خاص خود را دارد. و اين دمی است که فکر واحساس هر دو به آرامی طعم من را به من می چشانند. فکر، به طبيعت سبز که گوشه گوشه از زمين بوسه می گيرد وبه تاج سوزنی کاج ها می انديشد و احساس، به لذت ترد بودن در جريان تفکر.
آواز می خوانم از باد که خش خشک های درون ما را با قدم های بلند روی برگ ها می تکاند. و سيگار می کشم و قدم هايم را چند بار به گوشه های پشت بام می برم تا چشمانش چمن های آن پايين و تنه های قهوه ای درخت ها را خوب ببيند. و فکر می کنم به اين که هيچ وقت واقعاً نخواهم فهميد که برای چه زنده ام؟ برای چه الآن پر از حس مرطوب زندگی ام؟ و لحظه ای ديگر پر از خشکی نفس گير پوچی ؟ يا زيستن در فضای عدم خواهی؟
نه اين که به آن فکر نکنم . يا نبايدی برای فکر به فکر آورم. نه اين که هيچ چيزدرباره ی آن نمی دانم. نه. که واقعيتی که هست اين است که هستی ما در «جريانِ بودن» است.در جريان فکر، در جريان احساس ، در جريان هنر ، در جريان غرايز، در جريان روز مرّ گی و درکليتی که به جريانِ بودن آوا می يابد. برای بشرحقيقت و رستگاری نه در رسيدن به حقيقت، بلکه در طلبِ « جريان حقیقت » قرار گرفتن است. - که همه ی حقيقتی هم اگر دست يافتنی بود برای انسان های مختلف متفاوت بود(بدون دست ودل بازی در جريان اين معنی) –
فکر به آرامی روی جريان هوا می لغزد وبه اين فکر می کند که در شور ورزی معما گونه ی انسانی است. به اين فکر می کند که بيشتر باید نيچه بخواند و ابر انسان لحظه های ديونيسوسی را بيشتر بيندیشد و حس کند ، هر چند ديونيسوس اصالتش به شور است تا به تفکر- مثل بسياری که تازه از بالای ديوار پوچ به سوی دیگر پايين آمده اند.(تا شايد بعد از آن عده ای اصالت را در «جريان» بيابند با چند اصل مختلف و انتخابِ - که غير جبری نيست- اينکه کدام اصل پای فشاری بيشتری بر بودن کند)
به اين فکر کند که شايد فکر کردن به اينکه تجربه ی ما ارزش تکرار ندارد يا ارزش تکرار ابدی ، الزامی است اما حقيقت واقعی در تجربه ی زيستن است. و باز ذهن امّاهای تغيير بخش خود را از درون به ميان می آورد تا بگويم که بخشی از جريان زيستن تفکر به تجربه ی زيستن است و اين که تفکر، تجربه ی زيستن را به شدت به رنگ خود می سازد. و چه شور ناک که تفکر به تجربه ی زيستنِ من واقعيت زيستن را در« جريانِ زيستن» يافته است.
چهار بار ديگر راهرو ها را برگشتن.اتاق 29. و دوستانِ در يک روز تلاش ، و گپ و گفت های انديشه ناک و شوخی های غريزه ناک، و هر دو شور ناکِ ساعت يازده - دوازده، درون خواب. ميز. حالا پاکت سيگار و يک نخ ديگر. وچهار بار ديگر رفتن به پشت بام نيمه شب و نفس کشيدن.
و باز ذهن در خنکای باد می لغزد و به کلمه های نيمه شب قبل فکر می کند :" زندگی انسانی در تلاش برای زندگی انسانی معنای واقعی خود را پيدا می کند.
به کاج اين نيمه شب گفتم :" من امشب معنا را زيستم." و باز صدايی می آيد،آرام گوش می دهم، با هیجانی عميقتر برای زندگی:

"لالالا لالالا عزيزُم."

دومين نيمه شب زمستان بيست سالگی /1383

Thursday, February 23, 2006

جوری که آدم دلش آبِ آب بشه

بالكن، سیگار، من، دوست، آفتاب، سكوت
*
فكر كردم درخت ها كه هستند. گنجيشك ها،كلاغ ها،خورشيد،آسمون . بسه ديگه. ما آدما،من چيكارم.چرا بايد بود.اصلا چرا بايد به خودمون زحمتِ بودن بديم.اضافه بودن كه شاخ و دم نداره.
*
شاخ، دم، شاخ و دم، اضافه، من ،شاخ، دم، شاخ و دم، من، بودن، اضافه، که، و،نداره ، نداره، که، بودن، و، نداره: ، نداره؟، نداره!، شاخ، دم، من،که، شاخ، من،اضافه، و، بودن، شاخ، بودن، اضافه، دم، شاخ و دم، نداره، من ودم، من، من، دم، دم، دم، ،،،، دم ،،،،من،،،،،،،دم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
*
ديدم كه دلم نمي خواد اونا نباشن، درخت ها سبز نشن . گنجيشك ها وقتي ميشينن دمشون رو باز نكنن.چهار تا كلاغ ِروبروم روي ديوار خوابگاه غار غار نكنن.يا از فردا صبح خورشيد در نياد.يا حتي ته سیگارم رو كه پرت ميكنم پايين به زمين نرسه.
*
اما يه چيزي!
منم که هستم .آره .خیلی ساده ست . درست همونجوری که بچه ها می فهمن
من هم یکی از اینهام.دلم نمی خواد هیچی کم بشه . دلم می خواد همه چی بیشتر باشه، بیشتر بشه.
*
باشه،بشه، دلم، همه چی، بیشتر، دلم، باشه، می خواد، بشه، دلم، بیشتر،همه چی، دلم، باشه، می خواد، باشه، بشه، بشه،همه چی، باشه، بشه، می خواد، بیشتر، دلم، می خواد، دلم، بشه، دلم، دلم، دلم....بشه.............می خواد..................دلم .. ..............................................
*
آره! حالا منم دلم می خواد که باشم! که بشم . جوری که دیگه شبیه زحمت و اضافه بودن نشه . جوری که آدم دلش آب آب بشه، جوری که بمونه و بشه.

*
صدای شر شر می یاد ، قشنگ نیست؟
صدا صدا، تالاپ تولوپ، قلپ قلوپ، تالاپ تولوپ، قلپ قلوپ، می خوام، جوری، قشنگ، خلِ، تالاپ تالاپ، خلِ، قلوپ قلوپ، خلِ، تالاپ قلوپ، خلِ، قلوپ تالاپ، باشم که خیسِ، تالاپ تالاپ، خیسِ، تالاپ تالاپ، خیسِ،تالاپ
................................................................................................تالاپ، بشم، شر شر،قلوپ قلوپ
...............................................................................

Sunday, July 31, 2005

ادراک فرزانه وشی


منظورم از این نوع تفکر و احساس عالی و در اوج ، برداشتی است از انسان هوشمند که دانایی و توانایی و همین طور درک نادانی و ناتوانی، تنها بخشی از ستون های حس و عمل فرزانه وشی را بنا می بخشد

فرزانگی پی جویی سبکبالانه ی تفکر و احساس است در ارتفاع انسان

حالتی فرزانه وار و فروتن که امید،خشم، لذت، عشق،پوچی و غیره و غیره را
تا جای ممکن مایه های پرواز وشکوه و« رهایی در عمل» خود قرار می دهد هویتی که طعم لزج زندگی و مرگ را مایه های گرفتاری انسان نمی کند
آری حس فرزانگی که بارها به آن اندیشیده ام و برای لحظاتی کوتاه با آن زیسته ام حتی آن گاه که احساس مرتفع بیهودگی و فضیلت عدم زیستن انسان را درک می کند نه تنها به سقوط و خرد شدن احسان نمی انجامد که به آرامی به «رهایی در عمل» خود ادامه می دهد . عملی که شاید به مرگ من بینجامد اما به هیچ شدن و فرو ریختن هویت من نه.(هیچ و هویت نه به معنای فلسفی ، بیشتر به معنای روانی و تا حدودی که هنجارهای اجتماعی خفه نکند اجتماعی). هر چند با کمی لرزش سعی میکنم همچنان در ارتفاع قله های غریزه، احساس ، تفکر، روزمرگی وپوچی چرخ بزنم و بالاتر روم
حس فرزانگی که می خواهم آرام آرام جذب کنم تا زمینه ی اصلی هویت من شود نه مسخ من که هویت واقعی من است . به تمامت طعم" واقعی" زیستن را می چشاند- من از مکیدن این شیره ی حیاتی دریغ نخواهم کرد. می نوشم به سلامتی مستی شناوری در جهان
.

و آن وقت که توجه کنیم که انسان های با جهان بینی ها و حس های متفاوت وتجربه های زندگی و زیستی نایکسان از نوع های گوناگونند. نوع های انسانی ای که تفاوت ها والبته شباهت های اساسی با یکدیگر دارند،که انسان ها به گونه های متفاوت ساخته می شوند، اهمیت فوق العاده ی این مطلب- ادراک و احساس فرزانه وشي- برای من بیشترمی شود،همانطور که منظور من از" واقعی"، نسبی گرایانه تر می شود.

Saturday, July 23, 2005

آدم وقتي كه تنهاست



آدم وقتي كه با دوستاشه.اون هم دوستايي كه از جنس خودشن. مثل همديگه خوشحال ميشن يا يه جوري كه خيلي يه جور و شبيهِ به همه،درد مي كشن؛انگاري اصلا زندگي زحمتي نداره ،خيلي راحته .آدم حس ميكنه كه هست،خيلي هم هست
حتي شايد يه وقتايي كه با همديگه ايم بيشتر از اينكه پوست زندگي جا داره ، زندگي كنيم .
اما آدم وقتي كه تنهاست همون درد كشيدنا حتي همون خوشحاليا سخت مي شن . آدم ميگه كاشكي از اول هيچ چيز نبود .يا حداقل من نبودم.
درست نمي دونم ،ولي شايد براي اينه كه وقتي با دوستامون هستيم خودمونو بيشتر دوست داريم،وقتي كه با هميم انگاري يه قلب گنده هست كه آدم هر چي ميره به تهش نمي رسه. شايد برا اينه كه فكر مي كنيم آدم
وقتي كه تنهاست نمي تونه خودشو ،دور و برشو ، زندگي خودش رو دوست داشته باشه.
شايد براي اينه كه ياد نگرفتيم اين كه آدم خودش رو راست راست، بدون حرفاي آدماي ديگه دوست داشته باشه راحت ترين و سخت ترين كار دنياست.شايد برا اينه كه مي ترسيم
آدم وقتي كه تنهاست، وقتي كه فقط خودشه
اگه يه قلب بزرگ داشته باشه توش گم بشه.
راستي تا حالاشما توي يه قلب گم شدين؟

Tuesday, June 28, 2005

بازي

به مادرم گفتم ديگر تمام شد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم
....


















اما شايد...













نيچه توي "فراسوي نيك و بد " ميگه پختگي مرد يعني بازگشت به روز گاري كه در كودكي با جديت به بازي مشغول مي شد

حالا تو فكر ميكني اين جوجه هه از اوناست كه تو بيست سالگي چهل ساله ميشن يا عاقل تر از اين حرف هاست و داره دنبال يه همبازي ميگرده؟

من كه رفتم باهاش بازي كنم، ولي حيف كه منو تو، تو بازي خيلي جرزنيم
بي خيال جججرزني جججيييكك جججييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييك

Friday, January 07, 2005

پرسه زن

امروز وقتي در ظهر يك زندگي مرطوب قدم ميزدم، نزديك بيد مجنون، بين چمن هاي سبز و زرد و خاكستري ، وقتي پا هام رو روي برگهايي كه داشتند به قهوه اي زمين تبديل مي شدند‏، مي گذاشتم حس عجيبي بهم دست داد. با اين كه به خوبي ميفهميدم كه اين حس از اون چه فكر كردم و خوندم در مورد زندگي و حيات ومخصوصا علم و احساس نا متناهي از نا متناهي طبيعت در من شكل گرفته و ديگه از اين كه قبلا به اين فكر كرده بودم كه شاعر بودن- منظورم هنر و ادبياته زيستناكي بيشتري داره يا دانشمند بودن؟ - وبر بيشتر حال و شور برده يا

داستا يوسكي ـ

اما يك حس بود و يك ميل قوي كه انديشه ي بيشتري رو هنوز بايد به دنبال خودش مياورد.

ميل قوي براي شاعر بودن و شاعرانه زيستن.

حسي قوي براي نگريستن من به دنيا و دنيا به من از دريچه ي ادبيات. پرسه زني آفريننده ي تخيل در انديشه و احساس انسان ها.

Tuesday, January 04, 2005

در ك حس زنده بودن



نراق. دانشگاه. كتابخانه‏‏، كلاس هاي خالي. كتاب چيستي علم. منظره ي بيرون، بيدي از بلور، سپيداري از آب ، ديواره هاي كوه. آواز، هو هو هو لا لا . آواز. سيگار. فكر. احساس و راه رفتن ونگاه كردن به منظره ي آسمان آبي كه بستر خود را در ابرها ، در برف ها، دركوه ها، و بعد درخت ها، كتاب هاي درون كيفم، من و پرنده ها يي كه روي زمين دنبال غذا مي گر دند ، ادامه مي دهد. من در اوجم. در نهايتي كه در گام زدن به دست مي آورم. باد مي آيد وكلاغ ها با پيچ و تاب هاي متناهي دراحساس نامتناهي فضاي جاري ، اوج را ، حس زنده بودن را بيشتر تاب مي دهند. ما همه اوج گرفته ايم: آسمان، زمين، كلاغ ها، باد، گنجشك ها، من، كوه و آواز: لا لا يي ها .
من در اوجم با حس ها و مفاهيمي كه از زيستن و احساس آن در ذهنم آغاز شده است. برايم اين طرف و آن طرف زند گي ـ مرگ و تولدـ جز هيچ، چيزي نيست.من رنگ اوج انسان ـ اين دستگاه پويا وميراـ را بر بستر طبيعت جاري كرده ام،جريان داشتن تن ها دريايي ست كه به آن ختم مي شوم.

حرفي به من بزن
آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد
جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد

حرفي به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
شعر پنجره ي فروغ
از افتاب سنگ ، اكتاويو پاز:بيدي از بلور،سپيداري ازآب*